اشک ها و لبخند ها!
همیشه با دیدن افراد پیر به این فکر می کنم که تا قبل از این چه زندگی ای داشتن و در
قسمت کمی از زندگیشون که باقی مونده چه زندگی خواهند داشت
همه ما تلاشمون برای رسیدن به خوشبختیه ، خیلی خوبه که ما هم بدونیم دیگران به چه شکلی
رسیده اند بهش ؟!
***********************************************************
این پیرزن که خستگی و غم ها و روزهای شیرین و تلخ زندگی رو می شد از نگاهش احساس کرد،
در حال گدایی بود،به نظر شما خوشبخته؟فرصتی داره تا خوشبختی رو احساس کنه؟

این پیره مرد در باغ خودش باغ بانی می کرد که داشت با عصبانیت به سمت من می آمد تا به من که داشتم
از یه خونه قدیمی تو باغش عکس بگیرم اخطار بده ! نمی دونم خوشبختی بدون ارتباط با دیگران امکان پذیره یا نه ؟! احساس نگرانی خاصی در چهره این مرد بود و یه جورایی دوستی و آرامش رو نمی شد در اون دید

و اما این پیره مرد که در یکی از روستاهای شهرستان شیروان بود به راحتی می شد مهربانی،خوشبختی
و احساس رضایت از زندگی رو تو نگاهش دید،طوری که از دیدن عکس هاش هم دوباره همین حس رو دارم

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!
با سلام